تبليغاتX

...یک همیشه یک است . شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد. یک نگاه . یک سرنوشت . یک خاطره . یک دوست
یک دوست


احساس

 

بسترم

صدف خالي يك تنهايي است

و تو چون مرواريد

گردن آويز كسان ديگري ...

***

(هوشنگ ابتهاج )

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 22:0 توسط moheb |

بعدها

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد :

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبارآلود و دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه ي زامروزها، ديروزها

 

ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

 

مي خزند آرام روي دفترم

دستهايم فارغ از افسون شعر

ياد مي آرم که در دستان من

روزگاري شعله مي زد خون شعر

 

خاک مي خواند مرا هر دم به خويش

مي رسند از ره که در خاکم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل بروي گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به يکسو مي روند

پرده هاي تيرهء دنياي من

چشمهاي ناشناسي مي خزند

روي کاغذها و دفترهاي من

 

در اتاق کوچکم پا مي نهد

بعد من، با ياد من بيگانه اي

در بر آئينه مي ماند بجاي

تارموئي، نقش دستي، شانه اي

 

مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران مي شود

روح من چون بادبان قايقي

در افقها دور و پيدا مي شود

 

مي شتابند از پي هم بي شکيب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه اي

خيره مي ماند بچشم راهها

 

ليک ديگر پيکر سرد مرا

مي فشارد خاک دامنگير خاک!

بي تو، دور از ضربه هاي قلب تو

قلب من مي پوسد آنجا زير خاک

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم مي شويند از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه

فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

(فروغ فرخزاد)

نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 16:54 توسط moheb |

گل خشكيده

 

بر نگه سرد من به گرمي خورشيد

مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت

تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را

شبنم جان مرا نه تاب نگاهت

 

جز گل خشكيده اي و برق نگاهي

از تو در اين گوشه يادگار ندارم

زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم

يك نفس از دست غم قرار ندارم

 

اي گل زيبا، بهاي هستي من بود

گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم

گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم

وان گل خشكيده را به سينه فشردم

 

آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود

از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟

جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم

جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟

 

من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم

من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم

عشق فريبم دهد كه مهر ببندم

مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم

 

پاي اميد دلم اگر چه شكسته است

دست تمناي جان هميشه دراز است

تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد

چشم خدا بين من به روي تو باز است

(فريدون مشيري )
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 9:5 توسط moheb |

تقدیم به تو...

 

از جام عشقت نازنین یارا

                        کمی بنوشان جرعه ای مارا

از همه دل کندمو

               دل به تو بستم

                      از شراب عشق تو

                              روز وشب مستم......

..

نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 22:50 توسط moheb |

آینه چشمم را

سنگ غریبه ای شکست

                  که دلش آبی بود

                             و نگاهش ابری...

          در دلم پاییز است

                آسمانم ابریست...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 18:44 توسط moheb |

 

آسمان آبی چشمان تو

                   آیینه کیست؟

نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 18:42 توسط moheb |

نه از آغاز چنین رسمی بود

 
نه از آغاز چنین رسمی بود
و نه فرجام ، چنان خواهد شد
که کسی جز تو ، تو را دریابد
تو در این راه رسیدن به خودت تنهائی
ظلمتی هست اگر
چشم از کوچه یاری بردار
و فراموش کن این
کهنه خيال نور فانوس رفیقی،که تو را دریابد!
دست یاری که بکوبد در را
دست تنهائی خود را تو بگیر
و از آئینه بپرس
منزل روشن خورشید کجاست؟
شوق دریا اگرت هست،روان باید بود
ور نه در حسرت همراهی رودی، به زمین خواهی شد
مقصد از شوق رسیدن خالی است
راه سر شار از امید
و بدان کین امروز
منتظر فردائی است
که تو دیروز در امید وصالش بودی
بهترین لحظه راهی شدنت،اکنون است
لحظه را در یابیم
باور روز برای گذر از شب، کافیست
و از آغاز چنان رسمی بود
که سر انجام چنین خواهد شد
یک دوست
 
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 23:1 توسط moheb |

زیر باران

 

 

نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 20:33 توسط moheb |

دردهای من جامه نیستند

 

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم


دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند


من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند


انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است


دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است

دست سرنوشت
خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 0:17 توسط moheb |

زیبای من

 

زیبایی دنیا را آن لحظه که به چشمان تو نگریستم دریافتم

هیچ لحظه ای از عمرم بدون اندیشیدن به تو سپری نشد

اگر عمر من تنها یک شب باشد

آرزو دارم همان یک شب را با توبگذرانم

چرا که محبوبم این دنیا تنها هنگامی زیباست که در کنار تو باشم

ای عزیز تر از جانم

آرزوی زندگی در کنار تورا در دل دارم

و می خواهم هر شب در عشق تو ذوب گردم

من دلبسته عشق تو شدم

و دیدی که به عشقت پاسخ دادم

تو اجازه دادی که عشقت را در دل احساس کنم

پس با قلبم تو را صدا می زنم

اگر عمر من تنها یک شب باشد

آرزو دارم همان یک شب را با تو بگذرانم

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 12:32 توسط moheb |

هنوزم میمیرم برات

 

میمیرم برات

نمیدونستی میمیرم بی تو بدون چشات

رفتی از برم

تو می دونستی که دلم بسته به ساز صدات

آرزوم که نمی دونستی که من میمیرم برات

عاشقم هنوز

نمی خواستی که بمونی یا بسوزی به سازه دلم

گفتی من میرم

نمی خواستی بری تا فرداها با من یار خوشگلم

برو راهی نیست تا فرداها از آب و گلم

سفرت بخیر

اگه میری از اینجا تک وتنها تا یه شهر دور

برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور

سفرت بخیر

برو گر شکستی زمن می تونی دوباره بساز

از دلی شکسته نامید وخسته تو باز برو

تو بازم برو...........

نمی خوام بیای

نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی

نمی خوام ازت نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی

برو تو بزرگی می خوام که فقط آرزوم بشی

                                                            میمیرم برات.

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:46 توسط moheb |

تقدیم به..........

 

غفلت

دستهایت را ....

در رود آرام....

زلال و آبی میشستی...

غافل از اینکه...

کمی پایین تر...

از عطر خوش دست تو...

که با آب آمیخته شده بود...

دیوانه ای را...

داشت ...

آب می برد.

(فواد ذکایی)

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 20:39 توسط moheb |